آذين وب

سيستم مديريت محتوا

طراحي سايت

طراحي وب

طراحي وب سايت

طراحي وب سايت

داستان نویسی آنلاین

از امروز در این بخش به صورت انلاین داستان نویسی داریم

و با موضوعی که مدیر مشخص می کند داستان را یک نفر شروع می کند

بعد از نوشتن چند خط  نفر بعدی داستان را ادامه می دهد . با این

روش می توانیم با مشارکت هم دیگر داستانی زیبا را خلق کنیم.

پس با مشارکت خودتون  به جذابیت این بخش کمک کنید.

بچه ها هم می تونند تواین بخش به کمک بزرگترها شرکت کنند. داستان ها پس از تایید مدیر در سایت قرار داده می شود

 

گلدان ۱

 

داستان گلدان شماره ۲ هنوز باقی است پس بهتره تا وقت نگذشته اون رو هم به پایان برسونید.

موضوع : گلدان خالی شماره ۲

پشت پنجره باغچه ای از گل های رنگارنگ خودنمایی میکرد، نگار خانم هر روز پنجره را باز می کرد و نسیم خنکی که با عطر گل ها دل انگیز تر میشد و گیسوهای کمندش را نوازش می داد را حس می کرد و لذت می برد و به آرزو های قشنگش که مثل این باغچه پر از گل زیبا بود فکر می کرد که کی می رویند…ناگهان گل محمدی قشنگی دید که در زیر نو طلایی خورشید می درخشید تصمیم گرفت گلدان خالی را پیدا کند تا آن گل را در آن بکارد و به اتاق خواب خود ببرد.

اما هرچه گشت از گلدان خبری نبود .مطمئن بود که باید گلدان خالی در جایی از خانه باشد اما همه گلدان ها پر از گل بود . پیش مادرش رفت و از او خواست تا در پیدا کردن گلدان کمکش کند. مادر به او گفت باید به زیرزمین برود ولی نگار ….

از اینکه به زیر زمین برود وحشت داشت،او یک بار که به زیر زمین رفته بود صدای ترسناکی را شنیده بود که مدام میگفت: چرا معطلی یالا، زود باش ،
وقتی نگار گفته بود کی اونجاست؟ صدای قهقهه وخنده اومده بود ودیگه صداها قطع شده بود از اون روز همه به نگار میگفتند : خانوم خیالی اونهم عصبانی میشد.نگار میخواست که از

گلدان صرفنظر کند ولی وقتی گل محمدی رامیدید انگیزهاش برای پیدا کردن گلدان مناسب بیشتر میشد.

اون تصمیم گرفت بر ترس خود غلبه کند. اگر او نمی توانست برای رسیدن به خواسته های کوچکش موانع را از سر راه بردارد بعداً چطور می توانست به آرزوهای بزرگ خود برسد. نگار بادی به سینه انداخت و شروع کرد به زیر لب زمزمه کردن من نمی ترسم من نمی ترسم من شجاع ترین دختر دنیا هستم و به سمت پله های زیر زمین رفت هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای مادرش را شنید
که او را صدا می کرد نگار نگار نگار…

دخترم اگه میخوای به اون گل زندگی دوباره ببخشی چرابادستان قشنگ وخوشگل خودت براش یک گلدون نمی سازی ؟اگه اون گل رو فقط برای خودت میخوای نیازی به رفتن زیرزمین نیست من خودم میرم برات گل مخصوص این گلدون رواز همین مغازه نزدیک خونمون میارم یانه اصلا بیا خودت منو ببر چون تواون مغازه روخیلی دوست داری .آخه صاحب مغازه هم خیلی آدم خوبیه ما که تاحالا ازون جزمحبت وخوشرویی چیزی ندیدیم .اون حتما میتونه ومیدونه چطور میشه باگل یک گلدون ساخت.شاید نگار تاحالا نمیدونسته که چقدر لذت داره اگه خودش یک گلدون رو بتونه بادستای خودش واستفاده ازراهنمایی های صاحب مغازه ومادرش بسازه.نگارگفت من که تاحالا گلبازی نکردم مامان!مادرنگارگفت :فردا باهم میریم همون جایی که خیلی دوست داری وازاون صاحب مغازه میپرسیم وراهنمایی میگیریم.نگران نباش همه چیز روبخدابسپار .نگارتصمیم گرفت بره وزنگ بزنه ببینه فردا مغازه دارخودش هست یانه.ازپله های وحشت آورزیرزمین برگشت ورفت دست مادرش روگرفت و…

آن روز علی آقا مثل همیشه نبود. دلش برای مادرش که در شهر قم زندگی می کرد حسابی تنگ شده بود.
زیاد حوصله کارکردن توی مغازه رو نداشت. برای همین پیش خودش گفت: بهتره یه سفر به قم برم و مادرم رو ببینم و با تصمیمی که گرفت زود در مغازه رو بست و به خانه رفت تا وسایلش را جمع کند.
اما از ان طرف نگار مرتب با مغازه علی آقا تماس می گرفت ولی کسی گوشی را برنمی داشت. نگار …

در همین حین بود که نگار تصمیم گرفت و به مادرش گفت میخواهد چه کاری بکند ( مامان من میخوام با شما بریم مغازه علی اقا ببینم چرا جواب گوشی رو نمیده اخه غیر ممکنه علی اقا همیشه دره مغازش بازه. خودش هم مشغوله کاره )
اخه علی اقا توی اون محل به ادم پرکار و فعال معروف بود ، بعد مامانم قبول کرد.
وقتی رسیدیم به مغازه علی آقا دیدم درش بستس نگار متعجب به در نگاه میکرد که مادرش گفت نگار جان عزیزم به چی نگاه میکنی مغازه بستس میرم بعد که باز کرد برمیگردیم درهمین حال علی آقا سریع به مغازش برگشت نگو کلید خونه و کیف پولش را جا گذاشته بود که نگار و مادرش که میخواستن برگردن خونه علی اقا رو دیدن که به مغازه داره برمیگرده بعد نگار گفت مامان نگاه کن اون مرده علی اقا نیست انگار میخواد مغازه رو باز کنه که سریع رفتن پیشش بعد از سلام و احوال پرسی مادر نگار از علی اقا پرسید آیا نگارو تو گلدون ساختن میتونه کمک کنه یا گلدون قشنگ داره به نگار بده که علی اقا گفت من دارم میرم پیش مادرم قم که تلفن زنگ خورد و به صدا در اومد که علی اقا رفت جواب داد ولی یهو چند لحظه سکوت کرد پشت تلفن بعد زد زیر گریه که نگار پرسید علی اقا چیشده و علی آقا با صدای بغض آلود گفت

مادرم حالش وخیمه بردنش بیمارستان که . . .

نگار که قلبی رئوف و بسیار مهربان داشت به سختی جلوی اشک هاشو گرفت و پیش خودش گفت عجب داستانی شده این گلدان… بیچاره مادر علی اقا، امیدوارم هر چه زودتر خوب شه.. یکدفعه با صدای غمگین علی آقا به خودش آمد که میگفت: شرمنده من باید برم.. و سپس رفت. نگار هم به همراه مادرش به سمت خانه روانه شدند. غروب قشنگی بود چون صدای اذان با هاله ای از رنگ نیلی وقرمز، در آسمان فیرو زه ای آرامش قشنگی به قلب ها میداد.نگار خانم به آسمان نگاه میکرد او دیگر به فکر گلدان قشنگ نبود.. آرزو کرد که ای خدای مهربون بخاطر تمام زیباییهای قشنگی که آفریدی تا آدم ها شاد شوند مثل همون گلهای محمدی ..در همین لحظه ازت میخوام بخاطر بزرگیت مادر علی آقاو بقیه مریضها رو شفا بده تا هیچ دلی غصه دار نباشه. آن شب نگار خیلی راحت خوابید. ظهر فردای ان روز نگار با صدای مادرش از خواب بیدار شد که دختر نازم شاهزاده خانم بلند شو…کارت دارم.. با اینکه عاشق خواب بود و دوسنداشت بیدار شود ولی بلند شدو پنجره اتاقش رو باز کرد.دوباره چشمش به گل محمدی افتادو گفت:اگه من نگارم که تو امشب تو یه گلدون قشنگ… مادرش در را باز کرد : دخترم چرا نمیای دوسنداری خبر خوشو بشنوی؟؟ نگار گفت: چی شده؟ مادر گفت: علی آقا زنگ زد،صبح اومده تهران البته با مادرش، خدا رو شکر حال مادرش خوب شده ولی برای اطمینان بیشتر و چندآزمایش به بیمارستان میلاد تهران منتقل شدن….خوشحال بود..گفت فردا برای گلدان بعدازظهربیاین مغازه..

  1. نگار حسابی خوش حال شده بود و با شادی به گل محمدی نگاه می کرد که قرار بود از فردا با یک گلدان دست ساز قشنگ خودش در اتاقش باشد.آن شب نگار از خوشحالی خوابش نمی برد.صبح روزبعد،نگار همراه با مادرش به مغازه رفت تا خودش گلدان بسازد.علی آقا به آن ها خوش امد گفت….ولی…در چهره اش آثار ناراحتی پیدا بود……نگار با خوش حالی گفت:خوب؛از کجا شروع کنم؟؟؟؟علی آقا با من و مون گفت:دختر گلم،گلدان سازی کار سختیه ولی چون تو انگیزه داری برات راحته و گلدان سازی کار هر کسی نیست و فضا می خواد و دم و دستگاه و یک معلم یک وقت آزاد داشته باشه و……… تا این جا نگار با اشتیاق حرف های علی آقا را گوش میداد اما وقتی حر معلم پیش آمد؛نگار متعجب شد و پرسید:علی آقا؟؟؟منظورتان از معلمی که وقتش آزاد باشه چی بود؟؟؟!!علی آقاجواب داد:راستش…من امروز سرم شلوغه و وقت ندارم ،ولی می توانی این گلدانی که تازه ساختم را برداری تا دفعه بعدی خودت یکی بسازی!!!!و به گلدان قرمز گوشه مغازه اشاره کرد.نگار پکرر شد ولی مادرش با دستپاچگی گلدان را برداشت و گفت :عیبی ندارد…دفعه بعدی باز هم مزاحم می شویم…با اجازه.وخداحافظ!!!
    ……..نگار با نفرت به گلدان قرمز نگاه می کرد.دلش می خواست آن را بشکند و دور بریزد اما چون هدیه علی آقا بود و مادرش از ان گلدان خوشش می آمد جرات این کار را نداشت.چند روز بعد،نگار یواشکی گلدان قرمز را برداشت و برد ته باغ قایم کرد تا دیگر چشمش به آن نیفتد.اما انگار گل محمدی از این کار خوشش نیامد،چون روز به روز پژمرده و پزمرده تر می شد ولی نگار زیر بار نمی رفت……………..تازه،مادرش هنوز از ناپدید شدن گلدان خبر نداشت
  2. یه روز که نگار رفته بود مدرسه مادر تصمیم گرفت فرش اتاق نگار رو که حسابی چرک شده بود بده قالی شویی وقتی اومد تواتاق متوجه شد که گلدان رز نگار سر جاش نیست پیش خودش گفت شاید جای دیگه گذاشته ولی هرچی گشت ازش خبری نشد
    وقتی نگار از مدرسه اومد ازش راجع به گلدان پرسید نگار دستپاچه شد ولی نمی تونست راستش رو نگه وقتی به مادرش گفت که چرا گلدون رو قایم کرده مادرش حسابی خنده اش گرفت . بعدیه فکری به سرش زد شب که برای نماز مغرب و عشا می رفت به مسجد سر راه به علی آقا هم سر زد و موضوع رو برای اونم تعریف کرد علی اقا خندید و گفت: عجب دختر حساسی باشه مریم خانم من فردا بعد ظهر یکم گل کوزه گری میارم خونتون به نگار یاد میدم چطور باهاش یه گلدون درست کنه بعدشم اونو می برم تو کوره دوستم میذارم تا محکم شه و براتون میارم به نگار خانم بگید ناراحت نباشه.

 

 

 

دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۱
مدیر
۶ نظر برای “ داستان نویسی آنلاین ”
  1. حنانه می‌گه:

    اول باید بگم این داستان واقعیه و یکی از داستان های من و داداشمه
    یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه دختری در شهری زندگی میکرد اسم اون دختر کیمیا بود کیمیا یک داداش داشت که خیلی اذیتش میکرد یک روز کیمیاد تصمیم گرفت همراه با دختر خالش حساب برادرش را برسانندبرای همین یواشکی به سراغ موبایل برادرش رفتند و نام دوست و دشمن برادرش را باهم عوض کردند ظهر که برادرش از باشگاه به خانه آمد کیمیا ودختر خالش از موبایل دشمن برادرش باو فوش دادن برادر کیمیا خواست که جواب دشمنش را بدهد اشتباهی ب دوستش داد چون کیمیا نام هارا باهم جابجا کرده بود و همینگونه شد که برادرش با دوستش با هم قهر شدند بعد از یک هفته کیمیا به پیش برادرش رفت و گفت من میتونم تورو بادوستت اشتی بدم ولی یک شرط بزرگی داره ک منو دیگه اذیت نکنی وگرنه اگه من ترو با دوستت آشتی بدم و دوباره کاراتو تکرار کنی دوباره باهم بدتون میکنم برادرش پیشنهادش رو قبول کرد و از آن موقع دیگه خاهرشرو اذیت نکرد کیمیا ودختر خالش هم باهم یک عالمه خندیدند
    امیدوارم خوشتون اومده باشه

  2. حسن می‌گه:

    یه داستان واقعا عجیب
    اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت :
    « ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
    رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید.
    صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود … صبح فردا از ر…اهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد.
    راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند:
    « ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
    راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
    مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
    مرد گفت:‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم ..
    تعداد برگهای دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است
    و
    ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹, ۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد»
    راهبان پاسخ دادند :« تبریک میگوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
    رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت :
    «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت…. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت: « این کلید آخرین در است». مرد که از درهای بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد.
    چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
    اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید.
    .
    چیه ؟ به من چه؟ اینو یه راهب واسم فرستاد، خودمم تو کفِش موندم بابا..

  3. زیبا می‌گه:

    پسرک با خوشحالی کفشها را به پا کرد و اولین قدمی که برداشت حس کرد که پاهای او سبک شده اند و او به نرمی یک پر به پرواز درامد. با کفشهایی که مثل خورشید می درخشیدند بر فراز اسمان شهر به پرواز درامد و …

  4. حسن می‌گه:

    اما پسرک با چشمانی اشک آلود گونه های خود را پاک کرد و رو به خانم کرد وگفت خیلی ازتون ممنون میشم چه کاری میتونم برای جبران انجام بدم
    که اون خانم گفت نیازی برای جبران نیست اما یادت باشه هرموقع بزرگتر شدی وقتی دیدی میتونی به کسی کمک کنی حتمن کمک بکن چون کمک کردن به هم نوعان ودیگران خیلی خوبه که پسرک با خوشحالی کفشارو پوشید و از خانوم تشکر کرد و سریع به خانه اش برگشت
    و به خواهره کوچیکش نشان داد گفت بیا باهم بپوشیم صبح تو بپوش برو مدرسه ظهر اومدی من میپوشم میرم مدرسه که خواهر کوچیه پسرک خیلی از این تصمیم پسرک خوشنود بود اما نامادریشان که زنی خیلی بسیار بد اخلاق و حسود بود که تا دید پسرک کفشی زیبا و نو پوشیده ناگهان …..

  5. ahmad می‌گه:

    منصور عزیز من فکرکنم داستانت رو در مجموعه های اینترنتی قبلا خونده بودم ولی دوباره شنیدنش برام جالب بود شاید بهانه ای باشد تا خلاقیت اعضاء داستانهای آنلاین بارور و ظاهرتر بشه.

  6. mansoor می‌گه:

    لطفا یک قسمتی هم برای داستانهای دوسه خطی بذاریند
    اولیش را هم خودم مینویسم:
    پسرک فقیر به پنجره کفش فروشی به یک جفت کفش خیره مانده بود و همانگونه که به پاهای برهنه اش نظر میکرد گفت: خدایا!میشه این کفشها رو به من بدی که توی این سرما پاهام یخ نزنند وقتی کودک دید کفشها از مقابلش برداشته شد چشمانش پر از اشک شد ولی ناگاه دید خانمی مهربان خم شد و کفشها را به او داد پسرک گفت: ببخشید؟ ،شما خدایید؟ و زن که اشکهایش سرازیر شده بود گفت :نه هر وقت چشمام باز باشند دستان او هستم.