آذين وب

سيستم مديريت محتوا

طراحي سايت

طراحي وب

طراحي وب سايت

طراحي وب سايت

کلاس داستان نویسی در کارگاه اندیشه

کلاس داستان نویسی

در کارگاه اندیشه مبحثی که چندین جلسه کارگاه را به خود اختصاص داد مبحث داستان کوتاه بود . در این جلسات بچه ها داستانک هایی که قبلاً نوشته اند را برای دیگر بچه ها می خوانند و بچه ها داستانشان را نقد می کنند.

در اینجا ما امکانی را فراهم کردیم تا داستان های اعضای کارگاه اندیشه را بخوانید و در مورد ان ها نظر بدهید.

داستان کوتاه”ریه های لذت ” -نویسنده:فاطمه یوسف زاده

دکمه ی ضبط فیلم را فشار داد وپایش را روی پدال گاز گذاشت.دوربین از عقربه های سرعت شمار فیلم می گرفت: ۷۰، ۸۰، ۱۰۰، ۱۲۰، ۱۸۰،… نمی توانست نفس بکشد. آنقدر سرخوش بود که حتی نمی توانست قهقهه وجیغ بزند.ضبط ماشین را به زحمت روشن کرد .آه…بازهم روی رادیو بود.سرعتش زیادبود وهردودستش بند فرمان ودوربین.پس نمی توانست کاری کند.به ناچار به صحبت های گوینده درباره ی یوشیج وسهراب و شعر نوگوش می داد.حالا دیگر روی پل رسیده بود.شروع کرد به ویراژ دادن که ناگهان از پل توی آب رود سقوط کرد.رودخانه با سخاوت تمام او واتومبیل کوچکش را در آغوش می گرفت وگوینده جمله ی پایانی برنامه را می گفت:

«ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است»

فرستاده شده از طرف فاطمه یوسف زاده

داستان گل و شاپرک از فاطمه یوسف زاده

داستان پرنده ها کجا میرن از ویدا فغانی

از سربلندی تا خاک پستی

یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲
مدیر
۱۶ نظر برای “ کلاس داستان نویسی در کارگاه اندیشه ”
  1. مهران می‌گه:

    در یک تابلو این جمله با خطی زیبا نقش بسته بود :-پدر تکیه گاه خانواده-.
    من تکیه گاهی که ندیدم. پدرم به خاطر اعتیادش به شیشه از مادرم طلاق گرفت وعمرش را در زندانها سرگردان بود.
    مادرم ؛اما,جای او یک نان بیار نگرفت تا خرج خانه را در بیاورد .
    مادرم چنگ می زد , در لباس های چرک در یک خانه ی یکی از اعیان .
    من هم چنگ میزدم , بر ساز ,در کلاس موسیقی.
    من بزرگ شدم و همه من را شناختند ,اما هیچ کس ندانست, چنگ های مادرم بر لباس های چرک, مرا به چنگ زدن بر سیم های ساز وا میداشت

  2. سعیده می‌گه:

    انتظار
    ساعت یازده شب بود پدر هنوز به خانه بر نگشته بود.مادر نگران دور سالن راه می رفت که ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. مادر با عجله تلفن را برداشت و گفت: الو
    مردی پشت خط بود که انگار می خواست خبر بدی را بدهد. مرد گفت: سلام خانم ،متاسفانه همسر شما با یک اتوموبیل تصادف کرده ….
    گوشی تلفن از دست مادرم به زمین افتاد. با عجله جلو آمدم و گفتم چه شده مادر ؟
    اما جوابی نشنیدم. صدای فریا مرد از پشت تلفن شنیده می شد که مرتب میگفت الو الو …
    گوشی را از روی زمین برداشتم ( دستهایم میلرزید وصدای ضربان قلبم را می شنیدم هر لحظه منتظر شنیدن خبر ناگواری بودم که به مادر داده بودند.)درهمین حین پرسیدم با چه کسی کار داشتید ؟
    مرد گفت : منزل آقای حامد کریمی؟
    گفتم: اشتباه گرفتید.ودرهمین حین زنگ خانه به صدادرآمد وپدروارد خانه شد.

  3. ویدا فغانی می‌گه:

    کودکی زرنگ است که بلیت آمدنش را کنسل کند!

  4. ویدا فغانی می‌گه:

    روی کاناپه جلوی تویزیون م داده بودم و حوصلم داشت سر می رفت تلویزیون هم دیگر چیزی برای به تماشا گزاشتن نداشت کنترل را برداشتم و شبکه ها را بالا پایین کردم.
    مرگ چند کوسه به دلیل……
    -آ.. خبر بزار ببینم وضعیت دنیا چه طور !
    روی شبکه ی خبر متوقف شدم آخه خبر هاش هم چیز جالبی نبود همش در رابطه با مرگ بود. مرگ چند گربه،مرگ چند نهنگ، مرگ چند آدم و…به خاطر عوامل مختلف طبیعی و غیر طبیعی!
    همین طور داشتم به اخبار مرگ بار گوش می دادم که آرتینا از آشپز خانه داد زد:«آخه اینم برنامس داری نگاه می کنی؟! بزن یه شبکه ی دیگه تا از این خبر های ناامید کننده خلاص بشیم!»
    آرتینا راست می گفت دیگه آدم از زندگی نا امید می شد با این خبر ها اما من آرتینا را خوب می شناختم آدمی بود که اگر از چیزی می ترسید دیگه طاقت نداشت در رابطه با اون مضوع چیزی بشنوه یا در رابطه باهاش رف بزنه در واقع سعی می کرد با پنهان کاری خودش رو راحت کنه!
    به چشماش نگاه کردم وگفتم:« نکنه از مرگ می ترسی؟»
    خیلی سریع و با صدای لرزان گفت:«نه نه چرا باید بترسم مگه چیه؟»
    -سعی نکن پنهانش کنی خودم می دونم که ازش می ترسی چون داری فرار میکنی!
    -نه من فرار نمی کنم!
    -چرا داری فرار می کنی وسعی می کنی با فرار کردن احساست رو پنهان کنی؟
    بذار یه چیز بهت بگم مرگ یه دری دیگر به سوی جهان دیگس باور نداری؟
    -خوب چرا اما احساس می کنم با مرگ همه چیز رو از دست می دم دیگه کاری نمی تونیم بکنیم!
    -یه کتاب پیدا کردم از یه تیکش خیلی خوشم اومد بزار برات بخونمش!
    “مرگ خوابی ست که بازگشتی به جهان فیزیکی و اساسات زمینیت نداری در عین حال به جهانی تازه وارد می شوی و تمامی درد های جسمانی ات را فراموش می کنی انگار که تازه متولد شده باشی!
    شب اولی که آدم روی زمین خوابید او در آن شبنمی دانست که خواب چیست چشمانش را بستو فکر کرد که دارد دنیا را ترک می کند اما این طور نبود صبح روز بعد از خواب بیدار شد و جهان تازه ای را برای زندگی پیدا کرد اما چیز دیگری را هم داشت و آن دیروزش بود!”
    کتاب رو بستم و گفتم :«جالب بود نه؟! ببین وقتی تو بمیری چیزی رو از دست نمی دی چون تمام اعمالت می بری تا برسی بشن در واقع تو بنا بر همه ی دیر روز هایت به برزخ می روی پس تو دیروز هایت را داری و لذت هایت را برده ای و چیزی رو از دست ندادی!

  5. احمد می‌گه:

    بیچاره آنقدرسوخت ؛ گریست تامرد فردا که جسدش را برداشتند پروانه ایی با دوبال سوخته هم کنارش آرامیده بود.

  6. حسین معدن نژاد می‌گه:

    از سربلندی تا خاک پستی
    قدم‌هایش لرزان و سرش پایین بود. هرگز فکرش را هم نمی‌کرد روزی، حلقه‌ای که بالای سکو گردنش می‌اندازند عوض شود. گذشته برایش مرور می‌شد، هنگامی که از بیماری همسرش آگاه شد تنها حفظ آبرو برایش مهم بود. بیماری لاعلاج همسرش ذره ذره عقل و هوش را از او می‌گرفت و تبدیل به یک حیوان می‌کرد. برایش سخت بود در کنار افسری موفق صحبت از همسری روانی باشد پس تصمیمش را گرفته بود که در یک شب این ننگ را پاک کند اما فکرش را نمی‌کرد دخترش از خواب بپرد. وقتی وارد اتاق پدر و مادرش شد بالشتی را در دستان پدرش دید که با آن مادرش را خفه می‌کرد. جیغ دختر در آن لحظه پدر را به سر سکو رساند. اینبار به جای آنکه همکارانش را از داخل حلقه‌ی گل ببیند چهره‌ی گریان دخترش را از داخل طناب دار می‌دید اما دیگر دیر بود و وقتی برای جبران اشتباهات نبود.

  7. ویدا فغانی می‌گه:

    پرنده ها کجا میرن؟
    پسرک کنجکاو به آسمان نگاه می کرد و هر از چند گاهی کوله پشتی را بالا می کشیدو به صورت مادرش که با عصبانیت دکمه های موبایلش را فشار می داد و یک شماره را مرتب می گرفت نگاه می کرد. پسرک که حوصله اش سر رفته بود سعی می کرد با حرف زدن با مادرش،خود را سرگرم کند ولی مادرش اصلا به حرف های او گوش نمی کرد و فقط هر از چند گاهی می گفت:«اوهوم»پسرک که ازبی توجهی مادرش خسته شده بود به پرنده ها خیره شد و دوباره گفت:«مامان؟! پرنده ها کجا میرن؟دوستم می گه خدا تو آسمونه یعنی پرنده ها به آسمون پیش خدا می رن؟»
    هیچ جوابی نشنید دوباره سوالش را تکرار کرد و باز هم هیچ دست مادرش رو گرفت و اون رو به سمت خود کشید و دوباره گفت:«مامان، مامان بگو دیگه چرا پرنده ها این قدر بالا می رن؟ یعنی میرن تو آسمون تا به خدا برسن؟!؟!»
    مادر که دیگر کفری شده بود فریاد کشید:«چه می دونم! ولم کن!»
    پسرک ناراحت و در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود؛ تصمیم گرفت که دیگر از هیچ کس سوال نکنه و با تفکرات خودش جلو بره!
    خدا دیگر برای او معنا نداشت، هیچ گاه هم نخواهد داشت .خدا در اشک چشمانش خلاصه شده بود!
    خدا برای او مرده بود؛آری خدا وقتی می میرد که محبت بمیرد!

  8. ویدا فغانی می‌گه:

    دنیایی زیبا
    دنیایی پر از جنگ، خمپاره ، گرانی ،نفرت،پرازاحساس دردوغصه وافسردگی؛احساسی که باعث خشکیدن درختان ، تابش بیرحمانه ی خورشید برعلف های سبز که باعث سوختنشان می شود، آتشی که حریصانه به جان چوب می افتد، شعله ای که بال های پروانه را می سوزاند ، بادی که با وزیدنش توفان به پا می کند ، عشقی که به مشق تبدیل شده ، تلویزیونی که فقط وزوز می کند وخبرندارد از دل بیننده ها وشنونده هایش.این ها همه عامل ویرانگری درون انسان است.
    عینکش را از روی چشمانش برداشت با بخار دهانش روی شیشه های لک گرفته ی آن را «ها» کرد و سپس با دستمال تمیزش کرد ودوباره به چشمانش زد. حال دنیا فرق داشت دنیا زیبا بود،دنیایی که دورش کاغذ کادویی از هوای تازه و خوش بو پیچیده بودند؛ درختانی با برگ های سبز،وزش بادی ملایم،آواز پرندگان که پیغام آزادی را می آوردند روح انسان را جلا می داد. دیگر کسی برای رویاهایش زندانی نمی شد،رود ها جاری بودنند، کوه ها استوار همچون میخ هایی بر روی زمین بودند، دیگر خبر های ناگوار در روزنامه ها دیده نمی شد!آری گاهی اوقات باید چشم ها را شست ؛ عینکم را باید تمیز کنم شاید جور دیگر دنیا راببینم.

  9. لیلا می‌گه:

    گمشده در خیابان
    شب بود . روی نیمکت چوبی که کنار جگرکی توی خیابون گمرگ بود نشسته بودیم. هوا گرم بود . حالم زیاد خوب نبود. هم خسته بودم هم گرسنه. همسرم اصرار داشت بریم داخل مغازه و اونجا غذا بخوریم اما من از بوی تند عرقی که توی مغازه پیچیده بود حالم بد شد همون جا کنار خیابون روی نیمکت نشستم. حواسم به عابرانی بود که اون موقع شب توی خیابون این ور و اونور می رفتند. پسرکوچولویی رو دیدم که به دنبال دو مرد با بادکنکی در دست بود .با نگاهم دنبالش کردم کم کم فاصله اش با ان مردها بیشتر شد. نگران شدم به همسرم گفتم شاید گم شده باشه. اما او توجهی نکرد اما من همچنان با نگاهم دنبالش کردم لحظه ای به سمت خیبان رفت و من از جایم پریدم و مردی در ان سو او را گرفت. همسرم گفت بهتره غذایت را بخوری دیدی پیدا شد ولی من چشم از بچه بر نمی داشتم هنوز نگران بودم. وقتی سرم را به طرف دیگر برگرداندم زنی را دیدم که با سرعت می دوید . بی اختیار از جا بلند شدم و فریاد زدم اقا اقا مادرش پیدا شد. و مرد با کودک به سمت زن امد و زن جلوی نیکت چوبی کودک خود را در اغوش کشید.

  10. گل و شاپرک فاطمه یوسف زاده می‌گه:

    گل و شاپرک
    شاپرک خسته از گل پرسید: می بخشید، میشه بگید برای رسیدن به خورشید باید به کدوم سمت برم؟ . گل که از گرما بی طاقت شده بود با تعجب گفت: خورشید؟! تو با خورشید چی کار داری؟. شاپرک گفت: شاپرک ها همیشه دنبال نور هستند ومن نمی توانم با خورشید به این بزرگی وپرنوری دور شعلع های بی دوام شمع ها بگردم ، خواهش می کنم بگو باید ازکدوم طرف برم؟ . گل گفت: خوب…من تاحالا به خورشید نرفتم وتاوقتی ام که پاهام اسیر خاک باشه نمی تونم جایی برم اما فکر می کنم برای رسیدن به خورشیدباید بالا بری . اما دوست من نگاه کردن به خورشیداز دور زیبا و رویایی اگه نزدیکش بری بال های نازک وظریفت رو می سوزونه. شاپرک محو پرتوان طلایی وگرم خورشید اهسته گفت: بله بله دوست عزیز پس، گفتی بالا برم هان؟به سمت خورشید…

    فاطمه یوسف زاده

  11. جبر و اختیار از فاطمه یوسف زاده می‌گه:

    جبرواختیار
    یک روز داغ تابستان پیرمرد با شتاب وارد اردوگاه سیاه ها شد و فریاد زد:« بدبخت شدم،بدبخت شدم!ارباب یکی روکشته و همه چیز رو انداخته گردن من!» برای یک لحظه اردوگاه متوقف شد و نگاه ها به سمت او برگشت اما بعد همه دوباره پی کار خودشان راگرفتند.پیرمرد دوباره فریاد کشان اما ملتمسانه گفت:« شاید اگه همه ی ما با هم متحد بشیم، ارباب منصرف بشه!» اردوگاه دوباره متوقف شد.نگاه ها دوباره سمت او برگشت مردم، دستمال سرهایشان را محکم کردن ، نیشخندی از سر تمسخر وحتی تاسف زدند ودوباره مشغول شدند.پیرمرد، قاتل تشخیص داده شد و سرانجام مرگی به شکل اعدام اورا به آرامش رساند.آخرین قهرمان امی سیاه ها هم نابود شد.مردم سیاه بدبخت دستمال هایشان را محکم تر دورسرشان بستند ومشغول کار سخت وسخت ترشدند تا شاید آرامش ابدی خود راعقب تر بیاندازند.